آخرین چیزی که شاخه ی
گندم به یاد می آورد
این بود که تمام شاخه های تشنه
برای بازگشت باغبان لحظه شماری می کردند
و دعا می خواندند.
و چون باغبان آمد
به یاد روزهایی که در دستانش آب بود
برایش هلهله ها کردند
و جشن به پا کردند
ولی باغبان این بار با داس آمده بود…
شاخه
گندم دیگر چیزی را به یاد نمی آورد...

سلام.وبلاگ خوبی داری .برای دانلود نرم افزار به من سربزن .نظر یادت نره .بای
salam , omidvaram khob bashi , mamanoon ke be webe man omadin , webloge shoma kheili zibast , omidvaram hamishe hamintor ghashang benevisin , dar panahe aseman ...bye bye honey
سلام دوست من در حال وبگردی بودم که با وبلاگ شما آشنا شدم . تبریک میگم وبلاگ جالبی دارید. برای شما آرزوی موفقیت میکنم.
salam , omidvaram khob abshi , web ghashangi darin , mamnoon ke be webe man ham omadin , dar panahe aseman bye bye honey